جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 18 تیر ماه سال 1387

 خواندن این مطلب برای افراد زیر 18 سال، باادبها و بیماران قلبی توصیه نمیشود

ریدم توی این مملکت و مترو و ملحقات و مدیریت بحرانش!
دیروز پاشدم با مترو برم خونه ی عمه ام کرج، ریدمانی شد تو اعصابم تا رسیدما !
ماجرا اینجوری شد که قطاری که من سوار بودم توی ایستگاه ایران خودرو خراب شد، مسئولین محترم هم بعد از اینکه گذاشتن ما یه 1 ساعتی آبپز بشیم قشنگ، اعلام فرمودن واگن خرابه بفرمایین پایین! بعد هم محض خنده ما رو چهار پنج بار از این ورودی به اون ورودی پاس دادن و بعدشم با قطار برگشت که میرفت ایستگاه چیتگر برمون گردوندند تا یه قطار دیگه سوار شیم به کرج ! بعد همون که میرفت به چیتگر هم وسط راه خراب شد...
دفه ی سوم که سوار قطار کرج بودم و بین وردآورد و گرمدره وسط بیابون وایساد دیگه میخواستم خودمو از پنجره پرت کنم بیرون و سر به بیابون بذارم!!
خلاصه بگم که دیروز عملا ما رو به گـ.ـا بردن! یعنی راهی که معمولش خیلی  بشه یه ساعت میشه برای من دیروز حداقل سه ساعت و نیم شد. دستاورد این سفر عظیم هم یه سرماخوردگی خفن شد که از دیروز منو مث سگ از پا در آورده.
بیچاره مردم ما که مملکتو سپردن دست کسایی که خودشون هم نمیدونن دارن چه گهی میخورن.

دوشنبه 17 تیر ماه سال 1387

هماهنگم کن با ساز ناکوک دلت

با (لا)ترین نتی که میشناسی

 وبرقصان  مرا  بر صفحه سیاه این زندگی

آهنگی زیباتر از چشمان من نیست

برای تو که چون روسپی زدگان پر کس بی کسی...

 

*کادوها آماده تولد بعضی ها نزدیکه

شنبه 15 تیر ماه سال 1387
برای اولین بار از شمال رفتن خوشم اومد. تو این سه روز انقدر هوا خوب بود که دلم میخواست یه ماه اونجا بمونم. جای همه تون خالی..
هر کی هم توی این سه روز بهم اس ام اس زده بدونه که به دستم نرسیده٬ جواب اس ام اس هایی که میزدم هم همینطور.. . به خاطر همین این مدت همش فکر میکردم هیشکی دوسم نداره ...
.
یه چیز دیگه: میخواستم یه عالمه جنگولک دربیارم اما به جاش عین آدم بهتون میگم؛ این قضیه شاید بچگانه و لوس باشه اما خب:
  من عاشق پروانه ها شدم.!
 دقیقا به معنای واقعی کلمه "عاشق" شون شدم ! همه جا میبینمشون و همه جا باهام اند! فکر کنم همش هم تقصیر نازنین ه که هی بهم گفت شاپرک و هی از پروانه ها حرف زد و...  و  باعث میشه من به جوانگ دزو فکر کنم؛ " آیا ما پروانه هایی هستیم که انسان بودن رو خواب میبینیم یا انسانهایی که پروانه بودن رو ؟"


* همشهری جوان ورداشته تبلیغ کرده برای برگزاری کلاسهای طراحی با حضور استاد سهیل دانش اشراقی.. بعد من هی غصه میخورم .. هی دلم میخواد.. هی میشینم طرحاشو نگاه میکنم..  هی حسودیم میشه به هرکس که میره میشه شاگرد سهیل... !!!
پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387

دستان ترا فرصت بادست هنوز         یک لحظه نگه ترا زیادست هنور

پاهای دلم روانه چشمت شد            این کفش به پای ما گشادست هنور

 

پشت سرش آب نریزید

او دیگر باز نمیگردد... 

 

دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387

بهترین احساس است امتحان ها تمام میشود و تو می توانی بعد از ۳ ساعت هر روز خوابیدن بخوابی آرام و راحت...آخی ش

خدا خیلی داره بهم حال میده و من باید بگم خدا جون شرمنده میکنی بابا آخه رو دل میکنم خیلی زیاده!!

وقتی جزوه ۲۰۰ صفحه ای امتحان داری و برقا میره باید چی گفت؟بهتره بگیم از اون لامپای حرم امام ۱۳ کمی خاموش کنید به همه برق میرسه...تا صبح مجبور شدم چشم رو هم نگذارم...

آنقدر به دیوارای دانشگاه نگاه میکنم تا از خاطرم نرند دلم برای فرشته پینک و همه تنگ میشه...

هیچکس هیچ چیز نمیدونه وهمه فکر میکنند همه چیز رو میدونند...(زندگی من)

وقتی یاکریم تو هود آشپزخونه لونه میکنه احساس غریبی داری...

 

 

*ما اهل کوفه نیستیم محمود تنها بماند!!(وای بحالتون اگه ۴ سال بعدی رای بیاره)

 

شنبه 8 تیر ماه سال 1387
...
تو اخترک بعدی میخواره ای می نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.
به میخواره که صم بکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت:- چه کاری داری میکنی؟
میخواره با لحن غمزده ئی جواب داد:- مِی می زنم .
شهریار کوچولو پرسید:- مِی می زنی که چی؟
میخواره جواب داد:- که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می سوخت پرسید:- چی را فراموش کنی؟
میخواره همان طور که سرش را می انداخت پایین گفت:- سرشکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش می خواست دردی از او دوا کند پرسید:- سرشکستگی از چه ؟
میخواره جواب داد:- سرشکستگی از میخواره بودنم را.
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد.
(شازده کوچولو- ترجمه احمد شاملو)

*میخواستم بنویسم دختران خوب به دانشگاه میروند، دیدم خب دختران بد هم که میروند، پس چه فایده؟ اما هنوز فقط "دختران خوب به بهشت میروند"؛ بهشت هم همینجاست و تو هم تنها دختر خوب من!
پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387

برای دخترکی که هر لحظه خواب بوسه های خدا را می بیند سخت است گفتن.

هر روز هر ثانیه هر لحظه تا خدا قدم میزنم و هوا را با عشق استنشاق میکنم تجزیه اش میکنم شاید این اخرین باشد.

 

 

ادامه مطلب ...
چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387

.
.
........
.

چرا هرچی بیشتر توی خیابونای این شهر طاعون گرفته قدم میزنم،بیشتر از این مردم حالم به هم می خوره؟ چرا مدل موهاشون، لباساشون،رفتاراشون، راه رفتنشون، ارتباطاشون انقدر برام مسخرست؟ چرا انقدر احساس بدی دارم از کنار این آدما بودن؟ شاید من از یه سیاره ی دیگه اومدم، نه؟ شاید منم که ایراد دارم؟ شاید منم که با یه زبون بیگانه حرف میزنم؟ زبونی که واژه هاش مثل خدا و فرشته و مهربونی و معصومیت و اعتقاد، برای اینها بی معنیه. جایی که همه هرکاری دلشون بخواد به اسم آزادی میکنن و هرگونه اعتراض یا حرفی ممکنه ساحت آزادیشون رو لکه دار کنه؛ اونوقت من در جایی که اصل دینش مثلا اسلامه، باید به خاطر اینکه چرا موهامو  بیرون نمیذارم برای همسنام دلیل داشته باشم! آخه براشون عجیبه رفتار من توی اجتماع با دور و بری هام و افکارم؛ آخه من از نظرشون نباید تفکر داشته باشم، چون به یه چیز از مد افتاده ای که اسمش "خدا"ست هنوزم چنگ میزنم!!! 
خب آره... حتما دیگه... مطمئنن منم که مشکل دارم! من اشتباه اومدم .. همینه که مطرود م...
 . فکر میکنم یه روز من با عقاید خنده دارم توی سرزمین عروسکهای ... به یه قورباغه تبدیل بشم !

.
....
.

*نمیخوام به درخواست نقره ای عزیز بی احترامی کنم٬ اما من مدتهاست٬ بخصوص بعد رفتن کودکانگی عزیزم٬ خودمو زنده نمیدونم... ثانیه ها معنی ندارن برام چه برسه به ساعتها. همش فقط انتظاره.
  از آدونیس دعوت میکنم اگه دلش خواست اینو بنویسه.(اینکه تو ۲۴ ساعت آخر عمرش دلش میخواد چیکار کنه)

یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387

نه فرشته بودند و نه مکانشان بهشت تنها انسانهایی مثل من بودند که آموزگارشان فراموش کرده بود مثل من به جای کتک و تحقیر از عزیزم استفاده کند.قیافه هایشان را وقتی میگفتم عزیزم نمی فهمیدم انقدر مات و مبهوت می شدند که فراموش می کردند جواب سوال عربی را بدهند.

فامیلی یکی در یکی از کلاسها شاملو بود بهش میگم مریم میدونی شاملو کیه دیگه؟میگه بله خانم همون فیلسوفه!!!!!!!!

نمیدونم باید میخندیدم یا گریه میکردم .اما هیچکدام خرد شدن مرا وقتی یکیشون گفت:خانم شما تا حالا تو مسگر آباد زندگی کردید رو نفهمیدند.همش همین بود

چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387

                                  

 

: LEON ماتیلدا؛ از وقتی تو رو دیدم همه چیز تغییر کرده. برای همین به زمانی برای تنها بودن احتیاج دارم؛ تو هم زمانی برای بزرگ شدن.
: MATHILDA
به اندازه ی کافی بزرگ شدم لئون، فقط سنم زیاد میشه.
: LEON
برای من برعکسه. به اندازه ی کافی سن دارم، حالا زمانی برای بزرگتر شدن میخوام.

* قالب رو موقتا عوض کردم که خوندن براتون راحتتر بشه. تا ببینیم میشه یه قالب بهتر و «روشن تر» براش انتخاب کنیم یا نه. ؛)