جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
The Signs
جمعه 27 اردیبهشت ماه سال 1387

                    

 

 صبح توی حال خودم بودم. خواب بد دیده بودم مثل همیشه. ایستاده بودم منتظر اتوبوس. باد میومد. نگاه کردم به بلیط اتوبوس توی دستم. نوشته بود: "... را خدا آزاد ... " نصف یه جمله بود که اول و آخرش رو میدونستم اما میشد به جاش کذاشت: " روح تو را خدا آزاد کرد" ...  نمیشد؟. به فال نیک گرفتم. بلیط رو گذاشتم توی جیبم و یه بلیط دیگه به راننده دادم.  

.:  اون روز بارون تندی اومد.رفتم زیر بارون تا خیس خیس شدم.دلم گرفته بود،گریه میخواستم. آسمون به جای من بارید.

..:   امروز با پدرم به سمت جنوب تهران میرفتیم.نمیدونم میدونید شهرک توحید که مال کارکنان نیروی هوایی ه کجاست یا نه.چند سال پیش یه هواپیما با یکی از ساختمونهاش برخورد کرد و خیلی ها کشته شدن.الانم اگه از کنارش رد بشید اون ساختمون که به جاش ساختن با رنگ صورتی اش وسط اونهمه ساختمون قدیمی چشمک میزنه.یکی از اون جاهاییه که فکر میکنم اگه توش زندگی کنی ازعجیب ترین انواع زندگی توی این شهر کسل کننده رو خواهی داشت.آدمای اونجا- بی اینکه بشناسمشون – توی اون حصار برام عجیب و غریب و جادویی اند.

به  ساختمونهاش نگاه میکردم که چشمم به یه منبع آب روی یکی از پشت بومها افتاد که یکی با اسپری روش نوشته بود: “NiRVANA”  همون لحظه دعا کردم اونی که اون کلمه رو نوشته اسمش محمد باشه... یه آرزوی مسخره ی بی اهمیت و احمقانه.من عاشق اسم محمد ام.. و با همین تصور و جاودانگی نیروانا؛عاشقش شدم!!

 

...:   داره یه اتفاقی میافته. بعد دوماه امروز به کودکانگی ام سر زدم.سنگ سیاهش گرم بود.. احساس آرامش کردم .

و تو هم دعا کن نشانه ها بهم آرامش بدند. منتظر خبر خوبم بین اینهمه سر درگمی و وحشیگری این روزهام.

.     

 

در ستایش صد سال تنهایی– و شاید کمی هم بیشتر -
پنجشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1387

 

 

شخصیت ربه کا توی کتاب رو فوق العاده دوست داشتم و دارم.برای درک شکوه ربه کا کافیه فقط یک بار تصور کنید صحنه ای رو که اون خاک باغچه رو با دستهای کوچولوی سفید و زیباش می کَند و میخورد و بعد مخلوطی از علفهای هرز و خاک و کرمهای مرده رو بالا می آورد.

 

مهمترین شخصیت کل داستان برای من حمام خونه بود! و واقعا هم خیلی توی سرنوشت اون خانواده اثر داشت.(مدت زیادی از خوندن کتاب میگذره و من فقط اسم ها یادم مونده و بیشتر داستانها هم یادم رفته پس توقع ندارید که یادم بیاد این خانواده عجیب نام خانوادگی هم داشتن یا نه.) خصوصا این دوتا صحنه توی حمام که همیشه و همیشه تو ذهنم حک شده:

 

اولیش اون صحنه ای که یکبار یکی از مهمانهای خونه میره بالای سقف حمام و کاشی های اونجا رو برمیداره تا رمدیوس خوشگله رو درحال حمام کردن ببینه و بعد به خاطر لق بودن کاشی ها با مغز میخوره کف حمام! و تصور میکنم رمدیوس خوشگله با اون پیراهن سپید نازکش فقط می ایسته و نگاه میکنه.

دومی که خیلی بیشتر تو ذهنمه وقتیه که مه مه کاشی های سقف رو برای اون پسر کارگری که فکر میکنم توی تعمیرگاه ماشین کار میکرد در میاره تا توی حمام بیاد و مارکز عزیز تا جایی که یادمه اون صحنه رو اینجوری توصیف میکنه:

" عشق بازی توی وان حمام با عقرب ها و پروانه های زرد... "

جالب اینجاست که در سرتاسر داستان مه مه مدام تاکید میشه که اون از پسره اصلا خوشش نمیاد و حتی یه جورایی حالش هم ازش به هم میخوره و فکر میکنم این بود که باعث شد این داستان انقدر ماندگارتر از بقیه ی داستانهای کتاب توی ذهنم بشه و فقط شاید اگه حس مه مه رو بتونید درک کنید این قسمت برای شما هم به اندازه من تکاندهنده باشه.

من تقریبا بعد از خوندن کتاب همیشه با عقربها و پروانه های زردِ توی وان ام حمام میکنم.

 

* حالا که صحبت حمام شد و از اونجایی که حمام توی داستانها برای من عنصر عجیبیه و جدا فکرم رو مشغول میکنه لازمه اینم بگم که اینم همیشه توی ذهنمه:

" زویی- توی کتاب فرنی و زویی سلینجر- که توی وان آب گرم دراز کشیده و سیگار میکشه... "

و من حقیقتا این آدمها و خالقشون رو ستایش میکنم چون حالا تمام این صحنه ها در زندگیم حضور دارند.

 

** از بازی در نقش "" خرس مهربون "" دیگه حالم به هم میخوره !!  آقا! خانوم! باور کنید از امروز من وحشی ترین و سنگدل ترین آدمی هستم که میشناسید!! دیگه هم اصلا برام مهم نیست آدمای خودخواه دور و برم چه مشکل مزخرفی دارن!! چه ارزشی داره وقت و احساست رو پای احمقایی بریزی که هیچی درک نمیکنن ؟! و باهات مثل نوکرشون رفتار میکنن ؟ کسانی که محبت و رفتار دوستانه در نظرشون هیچ معنایی نداره و همه چیز رو برای خودشون میخوان...

آره !! عصبانی ام ! ولی جدا دیگه برام مهم نیست!

 

××

خانوم س. عزیز:

ممنون و هزار بار ممنون که افتخار دادید به اینجا سر زدید و از اینکه گاهی حرفهام ناشایست میشه عمیقا ازتون عذر میخوام. اما می بخشید که جز اینجا جایی برای گفتن این حرفها ندارم.

 

دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387

اونقدرها که به نظر میاد هم تنبل نیستم.تمام هفته ی پیش میخواستم آپ کنم اما خیلی سرم شلوغ بود. اولای هفته که کارهامون برای مراسم  سعدی و بعدش هم خود شب شعر و آخر هفته هم که اردوی کاشان بودم. اگرچه بیشتر راه رو توی اتوبوس بودیم اما جای همه تون خالی و جدا خوش گذشت.

مطلب خوب اگر داشتم سعی میکنم آپ کنم و سعی هم میکنم از این به بعد زود زود بیام اینترنت.

 

×××

... گاهی وقتا تنها دلت میخواد یکی کنارت باشه. منظورم حتما دوس دختر-دوس پسری نیست. حتی یه دوست،یه آشنای مهربون ... فرقی نداره کی .. یکی که از "در کنارش بودن" لذت ببری... یکی که قدماش رو با تو و در کنار تو برداره... یکی که چن قدم یه بار توی این گرما و شلوغی وحشی بهار-تابستونه برگرده بهت نگاه کنه انگار میخواد بگه دنیا مهم نیس،مهم اینه که من و تو با هم خوش هستیم... یکی که ازت بپرسه:میای با هم بستنی بخوریم؟ یه لیس من یه لیس تو؟؟ .. یکی که جای آهنگایی که توی راه گوش میدی ازاین دنیای مسخره جدات کنه... یکی... هیشکی...

 

 

*از اونجایی که من باید به زمین و زمان گیر بدم و تو همه چی فضولی کنم لازمه که بپرسم:چه کسی انقدر احمق بوده که امسال انقدر رنگ بنفش رو برای آقایون مد کرده ؟؟ و من هر جا میرم دو سه نفر با پیراهن های بنفش میبینم؟

آقایان عزیز بنفش پوش! گاهی لازمه یکم در موارد حیثیت و آبرو اطلاعاتتون رو بیشتر کنید. در بعضی از کشورهای خارجه(!) بنفش رنگ همجنس.باز.هاست. اینم حرف من نیست، این روزا از خیلی ها میشنوم! نکنید آقا !! نپوشید! حتی اگه این × هم هستید، بنفش نپوشید! نگاهها رو به خودتون جلب میکنید! خصوصا تو دانشگاه! اگه پسرای دیگه هم اینی که من میدونم رو بدونن که دیگه عواقبش هم با خودتونه....!!!

 

 

و یه تشکر هم از یه دوست خوب که تقصیر خودشه و حقشه!!!! (من خارجیانی ام خوب نیس اگه غلط داشت به خوبی خودت ببخش) :

 

Hey Body!! Thanks so so much about music that you send me without any money!!! You made me ashamed!!!