
: صبح توی حال خودم بودم. خواب بد دیده بودم مثل همیشه. ایستاده بودم منتظر اتوبوس. باد میومد. نگاه کردم به بلیط اتوبوس توی دستم. نوشته بود: "... را خدا آزاد ... " نصف یه جمله بود که اول و آخرش رو میدونستم اما میشد به جاش کذاشت: " روح تو را خدا آزاد کرد" ... نمیشد؟. به فال نیک گرفتم. بلیط رو گذاشتم توی جیبم و یه بلیط دیگه به راننده دادم.
.: اون روز بارون تندی اومد.رفتم زیر بارون تا خیس خیس شدم.دلم گرفته بود،گریه میخواستم. آسمون به جای من بارید.
..: امروز با پدرم به سمت جنوب تهران میرفتیم.نمیدونم میدونید شهرک توحید که مال کارکنان نیروی هوایی ه کجاست یا نه.چند سال پیش یه هواپیما با یکی از ساختمونهاش برخورد کرد و خیلی ها کشته شدن.الانم اگه از کنارش رد بشید اون ساختمون که به جاش ساختن با رنگ صورتی اش وسط اونهمه ساختمون قدیمی چشمک میزنه.یکی از اون جاهاییه که فکر میکنم اگه توش زندگی کنی ازعجیب ترین انواع زندگی توی این شهر کسل کننده رو خواهی داشت.آدمای اونجا- بی اینکه بشناسمشون – توی اون حصار برام عجیب و غریب و جادویی اند.
به ساختمونهاش نگاه میکردم که چشمم به یه منبع آب روی یکی از پشت بومها افتاد که یکی با اسپری روش نوشته بود: “NiRVANA” همون لحظه دعا کردم اونی که اون کلمه رو نوشته اسمش محمد باشه... یه آرزوی مسخره ی بی اهمیت و احمقانه.من عاشق اسم محمد ام.. و با همین تصور و جاودانگی نیروانا؛عاشقش شدم!!
...: داره یه اتفاقی میافته. بعد دوماه امروز به کودکانگی ام سر زدم.سنگ سیاهش گرم بود.. احساس آرامش کردم .
و تو هم دعا کن نشانه ها بهم آرامش بدند. منتظر خبر خوبم بین اینهمه سر درگمی و وحشیگری این روزهام.
.





