آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
It just make me older
چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387

                                  

 

: LEON ماتیلدا؛ از وقتی تو رو دیدم همه چیز تغییر کرده. برای همین به زمانی برای تنها بودن احتیاج دارم؛ تو هم زمانی برای بزرگ شدن.
: MATHILDA
به اندازه ی کافی بزرگ شدم لئون، فقط سنم زیاد میشه.
: LEON
برای من برعکسه. به اندازه ی کافی سن دارم، حالا زمانی برای بزرگتر شدن میخوام.

* قالب رو موقتا عوض کردم که خوندن براتون راحتتر بشه. تا ببینیم میشه یه قالب بهتر و «روشن تر» براش انتخاب کنیم یا نه. ؛)

 

گندمانه
سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387

دوباره گندم موهاتو پریشون می کنی    آدمو لیلی و حوارو تو مجنون میکنی

دوباره بهشت چشماتو میگیری از چشام   دوباره خدا میشی حوارو بیرون میکنی

اخه حوای تو ادم نمیشه چی کار کنه؟  با کدوم معجزه درهای بهشت رو وا کنه ؟

  حوا هیچ حوای موندن توی دنیا نداره     درای بهشت رو باز کن   حوا پروا نداره

 

*این شعر برای مطرود بود نگفتم یادم رفت...

گفتند بگو گفتیم میگوییم و سرآغاز...
چهارشنبه 22 خرداد ماه سال 1387

مادرم اسفند دود میکند

و من اسفندانه میشوم در نبود بهاری که تویی

دود میشوم در آتش چشمانت

مادرم اسفند دود میکند

زخم چشم خورده ای دختر!!

 

او نمیداند ...

زخم تو کاری تر بود.

 

 *مطرود این پیش مقدمه برای داستان معلم عشق شدن

*م.م تولدت مبارک...امسال دور از ما آغاز میشوی.

چهارشنبه 22 خرداد ماه سال 1387

میخوام بـآپم، نوشتنم نمیاد!
با عرض پوزش!
همین.

* "اینو" خوندم متحول شدم میخواستم قالبو عوض کنم اما گویا قالبهای آقا ممد فعلا دانلود نمیشن.
در اولین فرصت اقدام میشود.
** نظرسنجی هم همینجوری فعاله که نگید باز خودشو داره ... میکنه.
.:" امیدوارم بزودی شاهد بازگشت پرشکوه آدونیس جان به آغوش شرق بهشت باشیم...
 آدونیس، این بار متفاوت تر از همیشه! آدونیس، همان که شما نیازمندید... شرق بهشت، هر لحظه با شما ! ":.
(خوبه حالا نیاد ضایه شم با اینهمه تبلیغات!!)

چهارشنبه 8 خرداد ماه سال 1387

               

بر او ببخشایید

بر او که گاهگاه

پیوند دردناک وجودش را

با آب های راکد

 و حفره های خالی از یاد می برد

و ابلهانه می پندارد

که حق زیستن دارد

 

بر او ببخشایید

بر خشم بی تفاوت یک تصویر

که آرزوی دور دست تحرک

در دیدگان کاغذیش آب می شود

 

بر او ببخشایید

بر او که در سراسر تابوتش

جریان سرخ ماه گذر دارد

و عطرهای منقلب شب

خواب هزار ساله اندامش را

آشفته می کنند

 

بر او ببخشایید !

بر او که از درون متلاشیست

اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد

و گیسوان بیهده اش

نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد

 

ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی

ای همدمان پنجره های گشوده در باران !

بر او ببخشایید

بر او ببخشایید

زیرا که مسحور است

زیرا که ریشه های هستی بارآور شما

در خاک های غربت او نقب می زنند !

 

و قلب زودباور او را

با ضربه های موذی حسرت

در کنج سینه اش متورم می سازند...

 

--------------------------------------------------
* چیزی نیست جز جنون دوره ای. میگذره...

* نگران نشید، کسی باز نمرده... زخم نه ماهه دوباره اذیت میکنه.. بی دلیل و از سر مسخره بازی های من !

--------------------------------------------------------------

* الان و اینجا طوفان نوح شده  به گمانم... خدا ببخشدمون و رحم کنه... 

دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387

...
دوم :

معصومانه ی اول  ِ من !
روبروی شکستگی  ِ شقیقه های منقلب  ِ پدر ،
روبروی حجب  ِ گیس بریده ی سومین علاقه ی قلبی ،
از کدام رویای کلاغ شده باید حرف زد؟
از کدام دریای نشسته به کشتی  ِ ارواح ؟
از کدام عجوزه ای که
باکره
در مشام  ِ خوابهای مشترک  ِ ما
هی رفت و
             هی آمد و
                         هی خوابید؟
از کدام مردمک  ِ متورم  ِ مشکوک؟
چشمان  ِ تو  آلوی خیس و ذرت  ِ شیرین ،
بازوان  ِ تو مترسکان  ِ کلاغ زده .
از استخوانهای پوسیده ی کدام پرنده ی منقرض؟   ....
(شاهین شیرزادی)

                                                (متن کامل شعر)

 

باورم نمیشه از جمعه شب تا حالا فقط سه روز گذشته... برام اندازه ی صدسال بود... خب اینجور اتفاقا برای من زیادی غیر منتظره است .. اما دیشب بالاخره تونستم راحت بخوابم

 

 

* کُلیّه ی لعنتی ام بیش از هر موقع اذیتم میکنه.. همش درد میکنه! کی میشه کل این سیستم آشغال رو در بیارم و بندازم دور!

** وسط اینهمه بدبختی و ناراحتی پدرم گیر داده که چند روز تعطیلی هفته آینده رو بریم روستای مادربزرگم... منم گیر دادم که نمیام و اونم قبول نمیکنه و میخواد به زور منو ببره! چه جوری حالیش کنم از تک تک آدمای اونجا با اون نگاههای آشغال تسلیت گو و حرفای بی سر و ته شون حالم به هم میخوره؟ چه جوری بفهمونمش که نمیخوام قدم به خونه ای بذارم که آرزوی دیدن دوباره ی تک تک درختا و اتاقاش به دل کودکانگی ام موند و ...؟؟ نمیخوام... چه جوری...؟؟ کی میفهمه بغض آشغال دیوونه ی منو... کی میفهمه تنهایی و بی کودکانگی منو... کی میفهمه فقط خاطره است که داغونت میکنه... داغون داغون داغون... من خاطره نمیخوام! من هیچی نمیخوام! تنهام بذارید با این زندگی بی سر و ته که نوجوونی و جوونی اش به گند کشیده شد و کودکی شو هم دزدیدن... من هیچم! هیچی نمیخوام! به خدا زندگی ام بی یادآوری داره میگذره.. چرا رهام نمیکنید که توی همین لحظه ها خودمو خفه کنم؟؟؟

یه روز نوشت!
چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1387

یکشنبه طی یک حرکت انتحاری بنده اقدام به غش کردن در اتوبوس نمودم!
بله٬ نیروانای عزیز٬دقیقا ده دقیقه بعد از اینکه با شما موبایلی حال سلامتی کردیم!
بدین صورت که من به یک خانوم محترم گفتم من دل درد و سرگیجه دارم میشه بشینم جای شما؟ بعد هم ییهویی همه جا جلو چشمم سفید شد و  هیچ صدایی نمیشنیم... بعد یه دالان نور دیدم که به سمتش حرکت میکردم و...
من فقط تو اون وضعیت فهمیدم منو گذاشتن تو ماشین و بردن درمانگاه. گویا فشارم افتاده بود و گرما زده شده بودم. نهار هم نخورده بودم.
اون خانوم مهربونی که منو برده بود درمانگاه موبایلم رو گرفت و به خونه مون زنگ زد.خونه ی ما نزدیک بود٬اما گویا کسی گوشی رو برنمی داشت و میرفت رو پیغامگیر.خانومه گفت موبایل مادر و پدرت رو میخوای بگیرم؟ منم گفتم حتما مادرم از سرکار نیومده که کسی خونه نیست٬ گفتم الکی زنگ نزنم موبایلش نگران شه.این خانومه هم بنده خدا  هم کار داشت نمیخواستم بیشتر از این معطل من بشه٬گفتم زنگ بزن به دوستم الهام از دانشگاه بیاد.چون الهام صبح دیده بود که من حالم خوش نیست.خلاصه این خانوم زنگ زد و الهام هم گفت میاد.
بعد یه ربع زیر سرم من تازه خون به مغزم رسید گفتم زنگ بزن بگو نمیخواد الهام بیاد مامانم الان پیداش میشه٬دانشگاه ما هم که اونور دنیاست.اما گویا الهام گفته بود من همون نزدیکا هستم  و با آژانس اومده بود.بعدشم زنگ زدیم خونه و مادرم بود و فقط گفتیم من دلم درد میکنه که نگران نشه و گفتیم کجا هستم.
ده دقیقه بعد من زیر سرم تازه داشت سر دردم یه کم خوب میشد که یه هیاهوی ده هزار نفره عین استادیوم آزادی شنیدم!!! چشم باز کردم دیدم ۴ نفر بالای سرم ایستادن! نگو الهام توی دفتر انجمن بوده  که زنگ زدن بهش و اونم هرکس اونجا بوده رو با خودش آورده که میشدن ۳ تا از پسرای دانشگاه!!
(حالا خوبه هر سه ی این پسرها یه جورایی متاهل محسوب میشن وگرنه چه حرف ها که برامون در نمی آوردن!!)
اینا انقدر شلوغ بازی در آوردن که نزدیک بود همه مون رو بیرون کنن!! من از بس خندیدم سُرم داشت از دستم در میومد!
بعدش متاسفانه ژانگولر خیلی ادامه پیدا نکرد چون پدرم زنگ زد و گفت که توی راهه و تا دو دقیقه دیگه میرسه. منم به پسرها گفتم به نفعشونه که جمع شن برن که اگه بابام ببینتشون دیگه  هیچی...

یکی از پسرا: خب کاری نداره که... آ..آ... (روی تخت خالی ه بغل دست من دراز می کشد) .. الان اینا اومدن دیدن من... آخ... دلم... مامان جون!...
من: بچه آخه بابام نمیگه تو اینجا چی کار میکنی؟ اینجا زنونه است٬مردونه اش اونطرفه!!  (آخه تو اتاق تزریقات درمانگاه بودیم!! بیمارستان که نرفته بودم!)
دومی: یعنی چه...؟ بذار اصلا بابات بیاد من تکلیفم رو با این مرد روشن کنم... این چه وضع بچه رو گرسنه فرستاده  مدرسه!
سومی: آخه من نمیدونم چرا صبحونه خوردن رو برای کلاس اولی ها اجباری نمیکنن! جدا سوال شده برام...

جالبه اینا میخواستن برای من کمپوت هم بگیرن. جدی ها! الهام هم اون وسط هی می پرسید: اون لحظه چه حسی داشتی؟ الان چه جوری هستی؟ درد داری؟و اینا... انگار مثلا من یه تجربه ی عرفانی یا مدیتیشن یا از اینا داشتم!!!
در آخر هم یکی از بچه ها که داشت میرفت قلبا ازم خواست که نمیرم وگرنه میکشدم! که از لطفشون همینجا سپاس گذاری میکنم!
روز آینده هم از اقصا نقاط دانشگاه برام sms احوال پرسی از سوی طرفداران میومد. و کلا فقط حافظ شیراز و شماها نمیدونستید که من حالم بد شده بود!
بعد از این تجربه به شما هم پیشنهاد میکنم یکبار امتحان کنید!
~~
* راستی هر کی با قالب وب ما مشکل داره بره ویندوزش رو عوض کنه! من که خودم از این قالب خوشم اومده٬ به طعن های عنودان بدگهر هم وقعی نمی نهم!!  (ا ِ!فمیدین منظورم  نقره بود؟! )

*سیستُم نظر گذاری هم اصلاح شد.برید حالشو ببرید.