خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
...........!!!
یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387
باید صبر کرد و با چشمانی باز به زندگی نگریست...
I want to go neverland
سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387

مسئله اساسی یه چیز مسخره است: من دیگه نمیتونم با پدر و مادرم زندگی کنم. چون هیچ چیزمون شبیه هم نیست. این یه شکنجه دو طرفه است. جای دیگه ای هم نمیتونم زندگی کنم چون حتی اینو هم بلد نیستم. هیچ چیز و هیچ کس هم تو این زندگی لعنتی برام امیدوار کننده یا قابل دوست داشتن نیست. جز مریم... (منظورم لحظه های کاغذی عزیز نیست. پرین و آدونی میدونن کی رو میگم.)
اونم فقط گاهی که تلفنی با هم درباره هالیوود یا کنسرت جدید یه خواننده که هر دو دوست داریم حرف میزنیم و هر دو یادمون میفته ما دو تا آدمیم که هیچی نداریم و نخواهیم داشت و به بدبختی های هم میخندیم و سعی میکنیم به همدیگه حرفای مسخره بزنیم که هیچ کدوممون هم باور نمیکنیم... 
این زندگی نکبتی هیچ راه حلی هم نداره. فقط ...
* کسی بلده چه جوری میشه پیج
۳۶۰ رو حذف کرد؟ خواهشا اگه کسی میدونه سریعا به من بگه. ممنون
** نوشته های این پست تعدیل شد. به علت حرفهای چرت و پرت من وقتی جدا قاطی میکنم! کاش میشد به همین راحتی فکرای مغزم رو هم تعدیل کنم و درباره ی اون قسمتای از دست رفته زندگی ام یه جور بهتر فکر کنم. همونجور که همیشه خودم به دیگران میگم رفتار کنن و خودم بیشتر وقتا اون کار رو نمیکنم ! خب بقیه اش هم باقی موند تا نظر شما رو بدونم که چه جوری میشه روش این زندگی که برای دو طرف این معادله سخت شده رو تغییر داد ؟

بدون شرح!!
شنبه 22 تیر ماه سال 1387

بزرگترین تفریح آدم نچسب و خشن و تنهایی چون من چیزی نیست جز شنا در کتابهای فلسفی و ادبی و ازین جور مسائل.اما بعضی اوقات که دلم میگیره پناه میبرم به یه معصوم کوچک ۲ ساله به نام کیارش.پسر همسایمون که تنها بچه ایه که تاحالا دوستش داشتم!هر موقع دلم میگیره میارمش خونه اول کلی باهام میرقصه بدم با هم ناهار میخوریم بعد ۳تا سطل توپش رو میاره و با من بازیهای من درآوردی میکنه.خلاصه یه تفریح قشنگ...امروز ازون روزای خوب بود که من با فرشته کوچولوم بودم .دیدم صورتش زخمی شده بهش میگم چی شده ؟شلوارکش رو میده بالا و میگه نیگا کن از لو تاپ افتادم میخواستم مولچه ها را بکشم .بهش گفتم مگه نگفتم مورچه ها را نباید کشت اونام مثل تواند؟   دیدی کار بد کردی خدام انداختت زمین ...با چشمای معصومش خیره شد بهمو گفت:عوضش منم یه تو گوشی زدم به خدا!!!اونجا بود که با خودم فکر کردم کاش میشد منم مثل کیارش کوچولو میتونستم هر وقت میخوام اینکار رو بکنم!!با شوخی گفتم خاله جون ایندفعه از طرف من هم اینکار رو بکن!!

*اینم به خاطر روی گل دوست عزیزمون که از من انتقاد کردند...

نسل سوخته !
پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387

نسل ما، نسل کارتونای ژاپنی؛ سرشار از بدبختی و فقر و گریه و بچه های ننه گم کرده مث نل و هاچ و امثالهم؛
نسل اینا، نسل کارتونای سه بعدی و پر رنگ و لعاب؛ لایتین مک کویین و شگفت انگیزها و اُتیس گاوه ؛ سرشار از دوبله های بامزه و کرکر و خنده !

* دیروز حدود عصر داشت کانال ۲ قلعه هزار اردک رو نشون میداد. صبحشم خاله ریزه و قاشق سحر آمیز.

(خداییش شماها هیچکدوم از قلعه هزار اردک نمیترسیدید؟ اون یارو که اولش با اون صدای وحشتناک میگفت: قلعه هزار اردک سالهاست که... تا ایگور که هی میخواست ارباب یه دراکولای خون آشام واقعی بشه یا نانی با اون دست شکسته و هیبتش که دیوارها رو خراب میکرد... همش برای بچه ای سن من زیادی خشن ناک بود!!)

 

ساز زندگی
دوشنبه 17 تیر ماه سال 1387

هماهنگم کن با ساز ناکوک دلت

با (لا)ترین نتی که میشناسی

 وبرقصان  مرا  بر صفحه سیاه این زندگی

آهنگی زیباتر از چشمان من نیست

برای تو که چون روسپی زدگان پر کس بی کسی...

 

*کادوها آماده تولد بعضی ها نزدیکه

جینگولانه - به قول نانا-
شنبه 15 تیر ماه سال 1387
برای اولین بار از شمال رفتن خوشم اومد. تو این سه روز انقدر هوا خوب بود که دلم میخواست یه ماه اونجا بمونم. جای همه تون خالی..
هر کی هم توی این سه روز بهم اس ام اس زده بدونه که به دستم نرسیده٬ جواب اس ام اس هایی که میزدم هم همینطور.. . به خاطر همین این مدت همش فکر میکردم هیشکی دوسم نداره ...
.
یه چیز دیگه: میخواستم یه عالمه جنگولک دربیارم اما به جاش عین آدم بهتون میگم؛ این قضیه شاید بچگانه و لوس باشه اما خب:
  من عاشق پروانه ها شدم.!
 دقیقا به معنای واقعی کلمه "عاشق" شون شدم ! همه جا میبینمشون و همه جا باهام اند! فکر کنم همش هم تقصیر نازنین ه که هی بهم گفت شاپرک و هی از پروانه ها حرف زد و...  و  باعث میشه من به جوانگ دزو فکر کنم؛ " آیا ما پروانه هایی هستیم که انسان بودن رو خواب میبینیم یا انسانهایی که پروانه بودن رو ؟"


* همشهری جوان ورداشته تبلیغ کرده برای برگزاری کلاسهای طراحی با حضور استاد سهیل دانش اشراقی.. بعد من هی غصه میخورم .. هی دلم میخواد.. هی میشینم طرحاشو نگاه میکنم..  هی حسودیم میشه به هرکس که میره میشه شاگرد سهیل... !!!
pink
پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387

دستان ترا فرصت بادست هنوز         یک لحظه نگه ترا زیادست هنور

پاهای دلم روانه چشمت شد            این کفش به پای ما گشادست هنور

 

پشت سرش آب نریزید

او دیگر باز نمیگردد... 

 

ازین جور حرفا
دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387

بهترین احساس است امتحان ها تمام میشود و تو می توانی بعد از ۳ ساعت هر روز خوابیدن بخوابی آرام و راحت...آخی ش

خدا خیلی داره بهم حال میده و من باید بگم خدا جون شرمنده میکنی بابا آخه رو دل میکنم خیلی زیاده!!

وقتی جزوه ۲۰۰ صفحه ای امتحان داری و برقا میره باید چی گفت؟بهتره بگیم از اون لامپای حرم امام ۱۳ کمی خاموش کنید به همه برق میرسه...تا صبح مجبور شدم چشم رو هم نگذارم...

آنقدر به دیوارای دانشگاه نگاه میکنم تا از خاطرم نرند دلم برای فرشته پینک و همه تنگ میشه...

هیچکس هیچ چیز نمیدونه وهمه فکر میکنند همه چیز رو میدونند...(زندگی من)

وقتی یاکریم تو هود آشپزخونه لونه میکنه احساس غریبی داری...

 

 

*ما اهل کوفه نیستیم محمود تنها بماند!!(وای بحالتون اگه ۴ سال بعدی رای بیاره)

 

برای نیروانای کوچکم که امروز آینده اش را رقم زد
شنبه 8 تیر ماه سال 1387
...
تو اخترک بعدی میخواره ای می نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.
به میخواره که صم بکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت:- چه کاری داری میکنی؟
میخواره با لحن غمزده ئی جواب داد:- مِی می زنم .
شهریار کوچولو پرسید:- مِی می زنی که چی؟
میخواره جواب داد:- که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می سوخت پرسید:- چی را فراموش کنی؟
میخواره همان طور که سرش را می انداخت پایین گفت:- سرشکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش می خواست دردی از او دوا کند پرسید:- سرشکستگی از چه ؟
میخواره جواب داد:- سرشکستگی از میخواره بودنم را.
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد.
(شازده کوچولو- ترجمه احمد شاملو)

*میخواستم بنویسم دختران خوب به دانشگاه میروند، دیدم خب دختران بد هم که میروند، پس چه فایده؟ اما هنوز فقط "دختران خوب به بهشت میروند"؛ بهشت هم همینجاست و تو هم تنها دختر خوب من!
بوسه آخر
پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387

برای دخترکی که هر لحظه خواب بوسه های خدا را می بیند سخت است گفتن.

هر روز هر ثانیه هر لحظه تا خدا قدم میزنم و هوا را با عشق استنشاق میکنم تجزیه اش میکنم شاید این اخرین باشد.

 

 

<<