.
.
........
.
چرا هرچی بیشتر توی خیابونای این شهر طاعون گرفته قدم میزنم،بیشتر از این مردم حالم به هم می خوره؟ چرا مدل موهاشون، لباساشون،رفتاراشون، راه رفتنشون، ارتباطاشون انقدر برام مسخرست؟ چرا انقدر احساس بدی دارم از کنار این آدما بودن؟ شاید من از یه سیاره ی دیگه اومدم، نه؟ شاید منم که ایراد دارم؟ شاید منم که با یه زبون بیگانه حرف میزنم؟ زبونی که واژه هاش مثل خدا و فرشته و مهربونی و معصومیت و اعتقاد، برای اینها بی معنیه. جایی که همه هرکاری دلشون بخواد به اسم آزادی میکنن و هرگونه اعتراض یا حرفی ممکنه ساحت آزادیشون رو لکه دار کنه؛ اونوقت من در جایی که اصل دینش مثلا اسلامه، باید به خاطر اینکه چرا موهامو بیرون نمیذارم برای همسنام دلیل داشته باشم! آخه براشون عجیبه رفتار من توی اجتماع با دور و بری هام و افکارم؛ آخه من از نظرشون نباید تفکر داشته باشم، چون به یه چیز از مد افتاده ای که اسمش "خدا"ست هنوزم چنگ میزنم!!!
خب آره... حتما دیگه... مطمئنن منم که مشکل دارم! من اشتباه اومدم .. همینه که مطرود م...
. فکر میکنم یه روز من با عقاید خنده دارم توی سرزمین عروسکهای ... به یه قورباغه تبدیل بشم !
.
....
.
*نمیخوام به درخواست نقره ای عزیز بی احترامی کنم٬ اما من مدتهاست٬ بخصوص بعد رفتن کودکانگی عزیزم٬ خودمو زنده نمیدونم... ثانیه ها معنی ندارن برام چه برسه به ساعتها. همش فقط انتظاره.
از آدونیس دعوت میکنم اگه دلش خواست اینو بنویسه.(اینکه تو ۲۴ ساعت آخر عمرش دلش میخواد چیکار کنه)





