جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
برای نیروانای کوچکم که امروز آینده اش را رقم زد
شنبه 8 تیر ماه سال 1387
...
تو اخترک بعدی میخواره ای می نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.
به میخواره که صم بکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت:- چه کاری داری میکنی؟
میخواره با لحن غمزده ئی جواب داد:- مِی می زنم .
شهریار کوچولو پرسید:- مِی می زنی که چی؟
میخواره جواب داد:- که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می سوخت پرسید:- چی را فراموش کنی؟
میخواره همان طور که سرش را می انداخت پایین گفت:- سرشکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش می خواست دردی از او دوا کند پرسید:- سرشکستگی از چه ؟
میخواره جواب داد:- سرشکستگی از میخواره بودنم را.
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد.
(شازده کوچولو- ترجمه احمد شاملو)

*میخواستم بنویسم دختران خوب به دانشگاه میروند، دیدم خب دختران بد هم که میروند، پس چه فایده؟ اما هنوز فقط "دختران خوب به بهشت میروند"؛ بهشت هم همینجاست و تو هم تنها دختر خوب من!