... تو اخترک بعدی میخواره ای می نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد. به میخواره که صم بکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت:- چه کاری داری میکنی؟ میخواره با لحن غمزده ئی جواب داد:- مِی می زنم . شهریار کوچولو پرسید:- مِی می زنی که چی؟ میخواره جواب داد:- که فراموش کنم. شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می سوخت پرسید:- چی را فراموش کنی؟ میخواره همان طور که سرش را می انداخت پایین گفت:- سرشکستگیم را. شهریار کوچولو که دلش می خواست دردی از او دوا کند پرسید:- سرشکستگی از چه ؟ میخواره جواب داد:- سرشکستگی از میخواره بودنم را. این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. (شازده کوچولو- ترجمه احمد شاملو)
*میخواستم بنویسم دختران خوب به دانشگاه میروند، دیدم خب دختران بد هم که میروند، پس چه فایده؟ اما هنوز فقط "دختران خوب به بهشت میروند"؛ بهشت هم همینجاست و تو هم تنها دختر خوب من!
|